برگــــــی از خاطـــــــرات آزادگــــــان

صفحه اصلي »» خاطرات
news photo
⚡️شهیدی که شکمش را پاره کردند⚡️ ⚡️شهیدی که شکمش را پاره کردند⚡️ 😓 . ⭕️میدانم این تصویر چشم نواز نیست و ناراحت کننده است اما وقتی بفهمی چه بر سر این پیکر زجر دیده آمده خودت را برای تک تک لحظات شکنجه اش مدیون او خواهی دانست.....و به خاطر آرامش و امنیت و شرفی که این روزها داری خودت را مسئول میدانی....مسئول حفظ آنچه آنها با چنگ و دندان برای ما به دست آوردند....نکند با عمل کردن یا نکردنمان خونشان را پایمال کنیم... ⭕️او یکی از نیروهای اطلاعات عملیات در جنگ با عراق بود که بعد ازاسارت به این وضع فجیع شکنجه شد و به شهادت رسید ... شاید با خودت بگویی چرا اینطور وحشیانه شکنجه شد!!! ⭕️بله این بزرگمرد وعزیز وطن لحظاتی قبل از دستگیری رمز بیسیم را قورت داد تا کد رمز دست دشمن نیوفتد...... اول گوش و بینی اش را بریدند تا رمز عملیات را لو دهد اما.... بعد هم چشم هایش را درآوردند و در مراحل بعدی لبهای بالایی این شهید رو میبرند .... و در آخر هم بعثی های ملعون که نتونسته بودند رمز عملیات را بدست بیاورند تصمیم میگیرند شکم او رو بشکافند تا شاید رمزی که روی کاغذ نوشته شده بود رو پیدا کنند.... ⭕️او فرزند وطنمان ایران و فرزند اسلام بود....#شهیدشکری بیسم چی گروه ضربت ⭕️این تصویر ناراحت کننده است اما حقیقتی را فاش می کند که زیبایی اش بی نهایت است...کافی است این همه عشق و از خود گذشتگی را با چشم دل ببینی... ⭕️کل عالم و آدم باید بدانند که جوانهای ما برای حفظ این نظام چه ها کشیدند و این انقلاب و این نظام فقط با چهارتا شعار و تیر اندازی بدست نیامد..... وای بر کسانی که از روی خون پاک این شهدای مظلوم بگذرند و به اسم راه و روش آنها ، به اسلام و انقلاب و ایران خیانت کنند.... وای بر فرصت طلبانی که این روزها قصدشان بدنام کردن انقلاب فرزندان پاک این وطنه واااااای بحال اونایی که دارند به اسم شهدا وإسلام وانقلاب وامام به این مملکت خیانت میکنند واااااای بحالشون
news photo
خاطره واقعی قسمتی از کتاب اعدامیها در حال نگارش توسط الهی وقتی توسط معاندین منافق گروهگ رزگاری به اسارت در آمدم یکی از عزیزان رو در مقابل چشمان من شهید کردن و خاطره این شهید که در مقابل چشمانم شهید شد تعریف کردنش برام خیلی سخته و فقط برای خانواده اش تعریف کرده ام بعد از مدتی که گذشت در کوهها و دره های نامعلوم من رو نگهداری میکردند منطقه کردستان خیلی مرموز بود و در میان دره ها برای اخلال در نظم وجلوگیری از تحرک رزمندگان و خود فروشی عده ای وطن فروش هر از گاهی به رزمندگان حمله میکردند و تعدادی رو شهید و عده ای رو هم برای اسارت میبردند من رو هم از شانس بد به اسارت بردند و تقریبا 6 ماه در مخفیگاه گاهها و مرکز نگهداری اسرا و مقر های مخفی که در نزدیکی مرز بود وبه پاوه نزدیک بود نگهداری میشدم محل نگهداری زیر زمین بود که هر از گاهی اسیری رو میاوردند و اعدام وشهید می کردن یا به عراقیها تحویل میدادند و علت تحویل به عراق هم این بود که سعی میکردن درجه داران یا نظامیان رو بیشتر تحویل عراق بدهند چون پول بیشتری دریافت می کردند و در اون گودال یه سروان که تازه به ما ملحق شده بود . اورکت گرمی داشت به محض اسارت و اوردنش بیش ما چون دید من مریض و بد احوال هستم واز سرما امانم بریده است اورکتش رو از تن در آورد و به تن من کرد و در تاریکی زندان که هرگز در اون مدت افتاب رو ندیدم این اورکت که درجه سروانی داشت رو تن من کردند تا از سرما تلف نشم آری اورکتی که باعث شد دژخیمان فکر کنن من افسر هستم وزمانی که یکی از سر کرده ها برای انتقال اسرا امد و سر و صورت خودش رو پوشیده بود تا اسرا شناسایش نکند با دیدن من و دو اسیر دیگر اشاره کرد این سه نفر رو اعدام کنید وتا من رو از زمین چند نفر بلند کردن که برای اعدام ببرند وارد اتاقی بود که برای محاکمه بود رسیدیم دست های بسته پای بسته و مثل جنازه رو زمین کشیده میشدم وارد اتاق شدیم و من رو پرت کرن زمین و محکم با پهلو خوردم زمین وقفسه سینه راستم صدایی در اومد و با شکستن قفسه سینه ...اه از سینه ام در امد و با فریاد یا حسین آی مردم خدا لعنتتون کنه سینه ام شکست و با فریاد من دونفر فوری باپوتین حمله ور شده و با مشت و لگد شروع کردن به زدن که چرا داد و بیداد میکنی من حس حرف زدن نداشتم و بعد اینکه حسابی زدند و بی هوش شدم با ظرف آبی که ریختن روی بدن من مجددا به هوش آمد م دیگه فشاردنده سینه نفس کشیدن رو برام سخت کرده بود ونای حرف زدن هم نداشتم ولی هنوز صدای سه نفر که محاکمه میکردند رو به سختی می شنیدم و من چون قبلا در منطقه کردستان بودم و کردی هم بلد بودم به یکدیگر میگفتند این رو مبادله کنیم و بالاخر ه یکی از اونها که بزرگشون بود گفت این یک افسر است و تحویل عراقیها بدیم پول خوبی گیرمون میاد و باقبول بقیه من رو با سختی به محل نگهداری بر گردوندن و بقیه رو اعدام کردن ونحوه اعدام هم طوری بود که اول تیر رو به اطراف زمین می زدند و در حالی که چند دقیقه بعد تیر رو به فرد شلیک می کردند طوری که دوبار شخص احساس مردن کند آره دوستان اورکت افسری اون شهید بزرگوار باعث شد از فیض شهادت عقب ماندم و هر چی گفتم من افسر نیستم با ضرب وشتم خاموشم میکردند که تو دروغ میگی و از طرفی نمیخواستم فرد افسر رو معرفی کنم و مانده بودم تو دو راهی و بالاخره از من گفتن و از اونا باور نکردن و باعث شد این اورکت نظامی با درجه سروانی ژاندارمری که اون بنده خدا که به من رحم کرده بودو داده بود از فیض شهادت دور بشم من رو در کف تریلی تراکتور در حالی که دست و پا و چشمم رو بسته بودند انداختندو تحویل عراقیها دادند ودر قبال من ندونستم چقدر گرفتند و همون یادم هست که اورکت نظامی یک افسر شهید من رو باعث شد تا به عراقیها تحویل بدهند و با شهدا فاصله بگیرم .ای کاش اورکت را قبول نمیکردم ولی نمدونستم که اینطوری میشه.............. منظور از تعریف این خاطره گذشت و فداکاری اسرا در مقابل هم در اسارت دشمنان بود با وجود سردی هوا چون من بد حالتر از دیگران بودم لباس خودشون رو دادند تا بدتر نشم در حالی که خودش هم از بد حالی دست کمی از من نداشت ایثار رو من از اون زمان یاد گرفتم و با تمام وجود احساس کردم در بدترین شرایط و سخت ترین موقعیت ها آزادگان به هم کمک میکردند یادشان گرامی راهشان پر رهرو باد در کتاب ها خوانده بودم در جنگ های قدیم در صدر اسلام چگونه رزمندگان ایثار و فداکاری میکردند و باور نکرده بودم تا با چشم خودم و ملموس حس کردم و باید این خاطرات ایثار و گذشت دلاوران رزمنده را با طلا کاری نوشت و به آیندگان منتقل کرد ............... .یاد باد ان روزگان یاد باد سعید الهی 7665شماره اسارت
news photo
شهید محمد رضا شفیعی تازه پس از 16 سال مادر شهید محمدرضا شفیعی هستم، اهل قم و محله پامنار هستیم، از ابتدای زندگی با فقر و تنگدستی شروع کردم، شوهرم چرخ تافی داشت و در فصل های تابستان بستنی فروش و در زمستان ها لبو و شلغم فروش بود. چون صدای خوبی داشت، به او حسین بلندگو هم می گفتند. اول زندگی چند تیکه طلا داشتم فروختم و 100 متر زمین خریدیم، شروع کردیم با شوهرم به ساختن. من خشت می گذاشتم او گل می مالید، خانه را نیمه کاره سرپا کردیم و رفتیم مشغول زندگی شدیم. برای تابستان مشکلی نداشتیم، ولی زمستان به مشکل بر می خوردیم، خرجی شوهرم فقط خانه را کفایت می کرد. شروع کردم به قالی بافتن یک قالی بافتم، خانه را کاه گل کردیم. یکی بافتم، برق کشیدیم، یکی دیگر را بافتم و لوله کشی آب کردیم، بالاخره با هزار مشقت یک خشت و گل روی هم گذاشتیم تا اینکه خدا محمدرضا را به ما داد و به برکت قدمش وضع زندگی ما کمی بهتر شد و منزلمان را توانستیم در همان محل عوض کرده و تبدیل به احسن کنیم. محمدرضا در سال 1346 به دنیا آمد و با آمدنش رزق و روزی پدرش خیلی رونق گرفت.بچه زرنگ، کنجکاو و با استعدادی بود. به همه چیز خودش را وارد می کرد و می خواست همه چیز را یاد بگیرد. او مهربان و غمخوار بود. همیشه کمک من بود و نمی گذاشت یک لحظه من دست تنها بمانم. همیشه دوست داشت به همه کمک کند.11 ساله بود که پدرش از دنیا رفت. من وقتی گریه می کردم به من می گفت گریه نکن من هم گریه ام می گیرد. برای مرد هم خوب نیست گریه کند. بابا رفت من که هستم. در دوران کودکی شیطنت های کودکانه اش همه را با خود مشغول می کرد، در آن منزل قدیمی که بودیم ایوان کوچکی داشتیم که پله های آن به آب انبار منتهی می شد، محمدرضا می خواست سیم برق را داخل پریز کند که برق او را گرفت و با شدت هر چه تمامتر از بالای پله های ایوان به پایین پله های آب انبار پرت شد. من تنها بودم و پایم هم شکسته بود و در اتاق زمین گیر شده بودم. به هیچ وجه نمی توانستم از جایم بلند شوم. شروع کردم به یا زهراء و یا حسین گفتن. همسایه ها را صدا می زدم که تصادفاً خواهرم وارد خانه شد. با گریه و التماس از او خواستم محمدرضا را از پله های آب انبار بالا بیاورد، وقتی بچه را آوردند چهره اش سیاه و کبود شده بود و به هیچ وجه حرکت و تنفس نداشت. او را بردند به سمت بیمارستان، یک بقال در محله داشتیم که خدا او را بیامرزد به نام سید عباس، در بین راه خواهرم را با بچه روی دست دیده بود بعد از شنیدن ماجرا بچه را بغل کرده بود، او سید باطن دار و اهل معرفتی بود، خواهرم می گفت: سید عباس انگشتش را در دهان محمدرضا گذاشت و شروع کرد چند سوره از قرآن را خواندن، به یکباره محمدرضا چشمانش را باز کرد و کاملاً حالش عوض شد. سید گفته بود نیازی به دکتر نیست، طبیب اصلی او را شفاء داده است. 14 سال داشت آمد و تقاضای جبهه کرد، ناراحت بود و می گفت مرا قبول نمی کنند و می گویند سن شما کم است، باید 15 سال تمام داشته باشید. به او می گفتم صبر کن سال بعد انشاءالله قبولت می کنند. ولی صبر نداشت و می گفت آنقدر می روم و می آیم تا بالاخره دلشان به حالم بسوزد. بالاخره شناسنامه اش را گرفت و دستکاری کرد و 1 سال به سن خود اضافه کرد، به من می گفت مادر هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) کردم تا قبولم کنند، با اصرار زیاد به مسئول اعزام، بالاخره برای اعزام به جبهه آماده شد. خوشحال بود و سر از پا نمی شناخت، روز بدرقه خیلی دلم می خواست پاهایم سالم بود ولااقل به جای پدرش من به بدرقه او می رفتم. ولی هر بار که اعزام داشت من به بدرقه اش نرفتم و الآن دلم از بابت این قضیه می سوزد. وقتی بر می گشت خیلی مهربان می شد، نمی گذاشت من یک تشک زیرش بیندازم، می گفت: «مادر اگر ببینی رزمندگان شبها کجا می خوابند! من چطور روی تشک بخوابم؟» اگر می گفتم آب می خواهم فوری تهیه می کرد. خرید می کرد مرا می برد حرم حضرت معصومه (س) می گفت نکند غصه بخورید، من دارم به اسلام خدمت می کنم، خدا عوضش را به شما می دهد. خدا یار بی کسان است. حدوداً از سال 60 تا 65 در جبهه حضور داشت هر بار که بر می گشت از قصه های خودش برایم تعریف می کرد. یکبار می گفت سوار قاطر بودم و داشتم از کمر تپه بالا می رفتم، قاطر را زدند، سرش جدا شد، ولی من یک ترکش ریز هم سراغم نیامد. می گفت یکبار دیگر داشتم با ماشین برای بچه ها غذا می بردم، محاصره شدیم هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) کردم، نجات پیدا کردیم. بار دیگر موج او را گرفته بود و ناراحت بود که چرا فیض شهادت نصیبش نشده است. هر بار که مرخصی می آمد فقط به فکر مقابله با ضدانقلاب ها و اشرار بود، هر شب از خانه بیرون می رفت و قبل از نماز صبح می آمد. بچه تودار و مظلومی بود تا لازم نمی شد حرفی را نمی زد و کاری را انجام نمی داد. مثلاً من به عنوان مادر، بعد از دو سال فهمیدم به سپاه رفته و پاسدار شده است، یک روز لباس سبزی به خانه آورد، به من گفت که شلوارش را کمی تنگ کنم، بعد از سؤال های زیادی که کردم فهمیدم پاسدار شده و دوست داشت کسی از این موضوع با خبر نشود. ما تلفن نداشتیم محمدرضا به خانه همسایه زنگ می زد. یک روز عید بود دیدم تماس گرفته، وقتی رفتم پای تلفن دیدم صدایش خیلی نزدیک است. وقتی پرسیدم، گفت: «قم هستم» و از من خواست گوشی را به خواهرش بدهم، وقتی خواهرش تلفن را گرفت به خواهرش گفته بود من زخمی شده ام و در بیمارستان گلپایگانی هستم، مادر را با احتیاط برای دیدنم بیاورید. وقتی وارد بیمارستان و بخش مجروحین شدم، یک جوان نشسته روی یک ویلچر روبرویم سبز شد، دستپاچه بودم تا محمدرضا را زودتر ببینم، به آن جوان گفتم: «شما محمدرضا شفیعی را می شناسی؟» گفت: «شما اگر او را ببینید می شناسیدش»؟ گفتم: «او پسر من است چطور او را نشناسم»! گفت: « پس مادر چطور من را نشناختی»؟! یکدفعه گریه ام گرفت، بغلش کردم، خیلی ضعیف شده بود و صورتش لاغر شده بود و ظاهراً خون زیادی از او رفته بود. سر و صورتش سیاه شده بود، گفتم: «مادر چی شده»؟ گفت چیزی نیست، یک تیغ کوچک به پایم فرو رفته. مهم نیست دکترها بیخودی شلوغش می کنند. که بعدها فهمیدم یک ترکش بزرگ از سر پوتین وارد شده پایش را شکافته و از انتهای پوتین خارج شده بود. اوائل ماه ربیع بود 6 عدد جعبه شیرینی خریده بود، عطر و تسبیح و مهر و جانماز خلاصه خیلی آماده و مهیا بود، می گفتم: «مادر تو که پول زیادی نداری، از این خرجها می کنی! فردا زن می خواهی»، خانه می خواهی، بعد با آرامش و لبخند شیرین جوابم را با این یک بیت شعر می داد: شما با خانمان خود بمانید که ما بی خانمان بودیم و رفتیم. بعد می گفت: «در منطقه قرار است جشن میلاد پیغمبر اکرم (ص) را داشته باشیم و به خاطر مراسم جشن این وسایل را خریده ام. حالات عجیبی داشت، خلاصه خداحافظی کرد و حرف آخرش را به من زد که «مادر به خدا می سپارمت». چند روزی طول نکشید که شب در عالم خواب دیدم محمدرضا از در خانه داخل آمد. یک لباس سبز پر از نوشته بر تنش بود. از در که آمد یک شاخه گل سبز در دستش بود. ولی جلوی من که آمد یک بقچه سبز کوچک شد. سه مرتبه گفت: مادر برایت هدیه آوردم، گفتم: «چطوری پسرم! این بار چرا! اینقدر زود آمدی» گفت: «مادر عجله دارم، فقط آمدم بگویم دیگر چشم به راه من نباشید»! صبح که بیدار شدم از خودم پرسیدم چه اتفاقی افتاده است؟ شاید دیشب حمله و عملیات بوده است. به دامادم تلفن زدم و قصه را گفتم. دامادم خواب را خیلی تایید نکرد. دوباره شب بعد همین خواب را دیدم محمدرضا گفت: «دیگر چشم به راه من نباشید»! وقتی برای بار دوم به دامادم گفتم، رفت سپاه و پرس و جو کرد ولی خبری نبود از ما خواستند یک عکس و فتوکپی شناسنامه را پست کنیم برای صلیب سرخ، که ما همین کار را کردیم. هشت ماه از این قصه گذشت یک روز عصر در خانه به صدا درآمد، در را که باز کردم چند نفر ایستاده بودند، با لباس سپاه که یک آلبوم بزرگ به دستشان بود، گفتند شما از این تصاویر کسی را می شناسید، من ورق می زدم دیدم چشمها همه بسته، دستها هم از پشت بسته، بعضی ها اصلاً قابل شناسایی نبودند، داشتم ناامید می شدم که در صفحه آخر عکس محمدرضا را دیدم، با حالت عجیبی در عکس خواب بود و لبهایش از هم باز شده بود .برادر سپاهی گفت: شما مطمئن هستی این پسر شماست؟ گفتم: «بله مطمئنم این محمدرضای من است. گفت: «پس چرا در این عکس، محاسن ندارد ولی این عکس در اتاق صورتش پر از محاسن است»؟ راست می گفت او شب آخر محاسنش را کوتاه کرد و می گفت احتمالاً در این عملیات اسیر شوم می خواهم بگویم سرباز هستم نه پاسدار. خلاصه به ما اطلاع دادند که محمدرضا در ارودگاه شهر موصل، بعد از 10 روز اسارت به شهادت می رسد و جنازه او را در قبرستان الکخ مابین دو شهر سامرا و کاظمین دفن کرده اند. بعدها دوستی داشت به نام محسن میرزایی از مشهد که با هم زخمی شده و اسیر شده بودند و او بعدها آزاد شد، او می گفت: «محمدرضا ترکش توی شکمش خورده بود، زخمی داخل کانال افتاده بودیم، قرار بود بعد از چند ساعت ما را به عقبه منتقل کنند ولی زودتر از نیروهای کمکی، عراقیها رسیدند و ما اسیر شدیم. ما را به ارودگاه اسرا در شهر موصل منتقل کردند هر دو حالمان وخیم بود، ولی محمدرضا به خاطر زخم عمیق شکمش خیلی اذیت می شد، در روزهای اول از او خواسته بودند، به امام خمینی(ره) و انقلاب فحش بدهد و ناسزا بگوید ولی محمدرضا در مقابل همه درجه داران و افسران عراقی به صدام فحش و ناسزا گفته بود. بعد زده بودند توی دهنش که یکی از دندانهایش شکسته بود. پزشکان دستور داده بودند به خاطر زخم عمیقی که داشت به هیچوجه آب به او ندهیم. روز آخر خیلی تشنه اش بود، به من می گفت: «محسن من مطمئنم شهید می شوم، انشاءالله ما پیروز می شویم و تو آزاد می شوی بر می گردی کنار خانواده ات، تو با این نام و نشان به خانه ما می روی و می گویی من خودم دیدم محمدرضا شهید شد، دیگر چشم به راهش نباشند، بعدها که برادر میرزایی بعد از 4 سال آزاد شد، به منزل ما آمد و از لحظه شهادت محمدرضا برایمان تعریف کرد. روز آخر خیلی تشنه اش بود، یک لگن آب لب تاقچه گذاشته بودند. خودش را روی زمین می کشید تا آب بنوشد در بین راه افتاد و به شهادت رسید. به لطف خدا و عنایت اهل بیت در همان لحظه صلیب سرخ برای بازدید از اردوگاه آمده بودند. با این صحنه که مواجه شدند از جنازه عکس گرفتند و شماره زدند او را برای تدفین بردند. این برادر می گفت: لحظه های آخر خیلی دلم آتش گرفت. محمدرضا داد می زد، فریاد می زد: جگرم می سوزد. ولی من نمی توانستم به او آب بدهم. آخرین جمله را گفت و رفت: «فدای لب تشنه ات یا اباعبدالله» حالا آمدم بگویم اگر در خواب او را دیدید به او بگویید حلالم کند و از من راضی باشد. یک روز اخبار اعلام کرد 570 شهید را به میهن باز گرداندند، به خودم گفتم یعنی می شود بچه من هم جزو اینها باشد.دیدم زنگ خانه به صدا درآمد: «گفتم کیه» گفت: «منزل شهید محمدرضا شفیعی» گفتم: بله محمدرضای من را آوردید. گفت: «مگر به شما خبر دادند که منتظر او هستید». گفتم: «سه چهار شب قبل خواب دیدم پدرش آمد به دیدنم با یک قفس سبز و یک قناری سبز». گفت: «این مژده را می دهم بعد 16 سال مسافر کربلا بر می گردد». آن برادر سپاهی می گفت: «الحق که مادران شهدا همیشه از ما جلوتر بودند، حالا من هم به شما مژده می دهم بعد 16 سال جنازه محمدرضا شفیعی را آوردند ولی پسر شما با بقیه فرق می کند». گفتم: «یعنی چه»، گفت: «بعد 16 سال جنازه محمدرضا صحیح و سالم است و هیچ تغییری نکرده است، الان هم در سردخانه بهشت معصومه است، اگر می خواهید او را ببینید فردا صبح بیایید تا قبل از تشییع جنازه او را ببینید.وقتی وارد سردخانه شدم پاهایم سست شده بود، یاد آن روز اولی که مجروح شده بود افتادم، دلم می خواست دوباره خودش به استقبال بیاید. وارد اتاق شدیم، نفسم بند می آمد، اگر جای من بودید چه حالی پیدا می کردید؟ بعد از 16 سال جنازه ای را از زیر خروارها خاک بیرون آورده بودند، بالاخره او را دیدم. نورانی و معطر بود، موهای سر و محاسنش تکان نخورده بود، چشم هایش هنوز با من حرف می زد، بعثی های متجاوز بعد از مشاهده جنازه محمدرضا برای از بین رفتن این بدن آن را 3 ماه زیر آفتاب داغ قرار داده بودند باز هم چهره او به هم نخورده بود، فقط بدنش زیر آفتاب کبود شده بود، حتی می گفتند یک نوع پودری هم ریخته بودند ولی اثر نکرده بود. بعدها می گفتند لب مرز، هنگام مبادله شهداء سرباز عراقی با تحویل دادن جنازه محمدرضا گریه می کرده و صدام را لعن و نفرین می کرده که چه انسان هایی را به شهادت رسانده است. خلاصه دو رکعت نماز شکر خواندم و آماده تشییع جنازه شدم. فرستنده:سید مرتضی ایزدخواه
news photo
نـصیحـتی از شـهـیـد مـحـمـد جـهـان آرا نـصیحـتی از شـهـیـد مـحـمـد جـهـان آرا یـکـبـار اگـر زن زیـبـارویـی را دیـدیـد هـوس را زنـده بـه گـور كنید ..و خـدا را شكر كنید برای خلق این زیبایی زیر بـاران اگر دخـتـری را سـوار كـردیـد جای شـمـاره به او امـنـیـت بـدهـید .او را بـه مـقـصـد مـورد نـظـرش بـرسـانـیـد نـه بـه مـقـصد مـورد نـظرتـان نـگـام ورود بـه هـر مـكانی ..... با لـبـخـنـد بـگـویـید: اول شـمـا در تاكـسـی خودتـان را بـه در بـچسبـانـیـد نـه بـه او ..بـگذارید زن ایـرانـی وقـتـی مـرد ایـرانـی را در كـوچـه خـلـوت مـی بـیـنـد احـسـاس امـنـیـت كـند نـه تـرس ..بـیـایـیـد فـارغ از جـنسـیــت ..كـمـی مـرد بـاشـیـد سردار خیبر محمد ابراهیم همت مشک رنج های انقلاب را به دندان کشیده‌ایم و دست و پا داده‌ایم اما رهایش نکرده‌ایم. سید مرتضی آوینی
news photo
خاطره یک ماه خدا - قال رسول الله‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله: شَعبانُ شَهري، و شَهرُ رَمَضانَ شَهرُ اللهِ(1)؛‌ شعبان، ماه من است و ماه رمضان، ماه خداست . - قال رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله: شَهرُ رَمَضانَ شَهرُ اللهِ، و شَهرُ شَعبانَ شَهري؛ شَعبانُ المُطَهِّرُ، و رَمَضانُ المُكَفِّرُ (2)؛ ماه رمضان، ماه خداست و ماه شعبان، ماه من است؛ شعبانِ پاك‏كننده و رمضانِ پوشاننده [و جبران‏كننده گناهان] . - قال رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله: رَمَضانُ شَهرُ اللهِ، و هُوَ رَبيعُ الفُقَراءِ (3)؛‌ رمضان، ماه خداست. اين ماه، بهار فقيران است .
عضویت در خبرنامه
66+76