برگــــــی از خاطـــــــرات آزادگــــــان

صفحه اصلي »»خاطرات »» خاطره

خاطره واقعی


قسمتی از کتاب اعدامیها در حال نگارش توسط الهی وقتی توسط معاندین منافق گروهگ رزگاری به اسارت در آمدم یکی از عزیزان رو در مقابل چشمان من شهید کردن و خاطره این شهید که در مقابل چشمانم شهید شد تعریف کردنش برام خیلی سخته و فقط برای خانواده اش تعریف کرده ام بعد از مدتی که گذشت در کوهها و دره های نامعلوم من رو نگهداری میکردند منطقه کردستان خیلی مرموز بود و در میان دره ها برای اخلال در نظم وجلوگیری از تحرک رزمندگان و خود فروشی عده ای وطن فروش هر از گاهی به رزمندگان حمله میکردند و تعدادی رو شهید و عده ای رو هم برای اسارت میبردند من رو هم از شانس بد به اسارت بردند و تقریبا 6 ماه در مخفیگاه گاهها و مرکز نگهداری اسرا و مقر های مخفی که در نزدیکی مرز بود وبه پاوه نزدیک بود نگهداری میشدم محل نگهداری زیر زمین بود که هر از گاهی اسیری رو میاوردند و اعدام وشهید می کردن یا به عراقیها تحویل میدادند و علت تحویل به عراق هم این بود که سعی میکردن درجه داران یا نظامیان رو بیشتر تحویل عراق بدهند چون پول بیشتری دریافت می کردند و در اون گودال یه سروان که تازه به ما ملحق شده بود . اورکت گرمی داشت به محض اسارت و اوردنش بیش ما چون دید من مریض و بد احوال هستم واز سرما امانم بریده است اورکتش رو از تن در آورد و به تن من کرد و در تاریکی زندان که هرگز در اون مدت افتاب رو ندیدم این اورکت که درجه سروانی داشت رو تن من کردند تا از سرما تلف نشم آری اورکتی که باعث شد دژخیمان فکر کنن من افسر هستم وزمانی که یکی از سر کرده ها برای انتقال اسرا امد و سر و صورت خودش رو پوشیده بود تا اسرا شناسایش نکند با دیدن من و دو اسیر دیگر اشاره کرد این سه نفر رو اعدام کنید وتا من رو از زمین چند نفر بلند کردن که برای اعدام ببرند وارد اتاقی بود که برای محاکمه بود رسیدیم دست های بسته پای بسته و مثل جنازه رو زمین کشیده میشدم وارد اتاق شدیم و من رو پرت کرن زمین و محکم با پهلو خوردم زمین وقفسه سینه راستم صدایی در اومد و با شکستن قفسه سینه ...اه از سینه ام در امد و با فریاد یا حسین آی مردم خدا لعنتتون کنه سینه ام شکست و با فریاد من دونفر فوری باپوتین حمله ور شده و با مشت و لگد شروع کردن به زدن که چرا داد و بیداد میکنی من حس حرف زدن نداشتم و بعد اینکه حسابی زدند و بی هوش شدم با ظرف آبی که ریختن روی بدن من مجددا به هوش آمد م دیگه فشاردنده سینه نفس کشیدن رو برام سخت کرده بود ونای حرف زدن هم نداشتم ولی هنوز صدای سه نفر که محاکمه میکردند رو به سختی می شنیدم و من چون قبلا در منطقه کردستان بودم و کردی هم بلد بودم به یکدیگر میگفتند این رو مبادله کنیم و بالاخر ه یکی از اونها که بزرگشون بود گفت این یک افسر است و تحویل عراقیها بدیم پول خوبی گیرمون میاد و باقبول بقیه من رو با سختی به محل نگهداری بر گردوندن و بقیه رو اعدام کردن ونحوه اعدام هم طوری بود که اول تیر رو به اطراف زمین می زدند و در حالی که چند دقیقه بعد تیر رو به فرد شلیک می کردند طوری که دوبار شخص احساس مردن کند آره دوستان اورکت افسری اون شهید بزرگوار باعث شد از فیض شهادت عقب ماندم و هر چی گفتم من افسر نیستم با ضرب وشتم خاموشم میکردند که تو دروغ میگی و از طرفی نمیخواستم فرد افسر رو معرفی کنم و مانده بودم تو دو راهی و بالاخره از من گفتن و از اونا باور نکردن و باعث شد این اورکت نظامی با درجه سروانی ژاندارمری که اون بنده خدا که به من رحم کرده بودو داده بود از فیض شهادت دور بشم من رو در کف تریلی تراکتور در حالی که دست و پا و چشمم رو بسته بودند انداختندو تحویل عراقیها دادند ودر قبال من ندونستم چقدر گرفتند و همون یادم هست که اورکت نظامی یک افسر شهید من رو باعث شد تا به عراقیها تحویل بدهند و با شهدا فاصله بگیرم .ای کاش اورکت را قبول نمیکردم ولی نمدونستم که اینطوری میشه.............. منظور از تعریف این خاطره گذشت و فداکاری اسرا در مقابل هم در اسارت دشمنان بود با وجود سردی هوا چون من بد حالتر از دیگران بودم لباس خودشون رو دادند تا بدتر نشم در حالی که خودش هم از بد حالی دست کمی از من نداشت ایثار رو من از اون زمان یاد گرفتم و با تمام وجود احساس کردم در بدترین شرایط و سخت ترین موقعیت ها آزادگان به هم کمک میکردند یادشان گرامی راهشان پر رهرو باد در کتاب ها خوانده بودم در جنگ های قدیم در صدر اسلام چگونه رزمندگان ایثار و فداکاری میکردند و باور نکرده بودم تا با چشم خودم و ملموس حس کردم و باید این خاطرات ایثار و گذشت دلاوران رزمنده را با طلا کاری نوشت و به آیندگان منتقل کرد ............... .یاد باد ان روزگان یاد باد سعید الهی 7665شماره اسارت

عضویت در خبرنامه
66+76